تاريخ انتشار: 4 شهریور 1396 ساعت 03:17

معرفی کتاب «باغ‌وحش اساطیر» اثر احسان رضایی

اساطیر در باغ وحش

 
 
بخش زیادی از ادبیات و فرهنگ عامه‌ی ما، داستان‌های مربوط به حیوانات است. طوطی‌های مثنوی، پرنده‌های عطار، اسب‌های شاهنامه، موش و گربه عبید، سگ اصحاب کهف و... قصه‌هایی که خیلی وقت‌ها ما یادمان می‌رود و حتی برای جوک ساختن هم سراغ‌شان نمی‌رویم. احسان رضایی، نویسنده و روزنامه‌نگاری، که حالا قلم شیرین و روانش را به طنز گردانده است، در «باغ‌وحش اساطیر» می‌خواهد همین موضوع را یادآوری کند. منتها چون حیوانات معمولی را در باغ‌وحش و مستندهای تلویزیونی هم می‌شود دید، سراغ آن‌دسته از حیواناتی رفته است که متعلق به دنیای افسانه‌ها هستند و هیچ حمایتی از حقوق‌شان نمی‌شود. به علاوه که با محدود کردن کتاب به موجودات اسطوره‌ای، تمرینی هم برای ادامه سنت عجایب‌نامه‌نویسی در قالب‌های جدید انجام داده است. عجایب‌نامه‌ها از ژانرهای محبوب کتاب در ایران بودند که مدتی است مثل محتویات عجیب و غریب‌شان، از یادها رفته‌اند.  
اسم انتشارات قاف هم که خب، یادآور همین داستان‌های اسطوره‌ای است و حیف است که در این کوه قاف ققنوس و سیمرغ و باقی پرنده‌های دسته‌ی سنگین‌وزن تردد نکنند.  
در «باغ‌وحش اساطیر» که با احترام به همه عجایب‌نامه‌نویسان، از ابوالمؤید بلخی تا بورخس تقدیم شده است، شرح حال این موجودات عجیب و جانوران اسطوره‌ای را خواهید خواند: آل، اژدها، اسب بالدار، اکوان دیو، ببر بیان، بختک، پری، جن، خر سه‌پا، دوال‌پا، دیو، رخ، رخش، سمندر، سیمرغ، شبدیز، شیردال، غول، فولادزره، ققنوس، کرمِ هفتواد، کلیله و دمنه، کَمَک، گاوزمین، لولوخورخوره، مارهای ضحاک، مردآزما، مهر گیاه، نسناس و هما.
کتاب «باغ‌وحش اساطیر» را انتشارات کتاب قاف در 128 صفحه و با قیمت 9500 تومان منتشر کرده است.
با هم بخشی از این کتاب را می‌خوانیم:
ببر بیان
در افسانه‌های چینی آمده است که پنج ببر در چهار گوشه‌ی جهان وجود دارند. ببر قرمز که در جنوب است، کنترل تابستان و آتش را دارد. ببر سیاه در شمال، مسئول زمستان و آب است. ببر آبی در شرق، بهار و گیاهان را مواظبت می‌کند و غرب هم دست ببر سفید است که پاییز و فلزات به او تعلق دارد. آن وقت ببر پنجم یا ببر زرد وسط این‌هاست و چهارتا ببر دیگر را کنترل می‌کند.  
در هند اما می‌گویند ببرها هر رنگی که دوست دارند داشته باشند، فقط لطف کنند و ما را نخورند. طبیعتاً گوش ببرها هم به این حرف‌ها بدهکار نیست و با آن دوتا دندان تیز و بزرگی که از دو گوشه دهان‌شان زده است بیرون، نیشش ز پولاد، همین‌طور بر سر و گردن و دیده‌ی ملت می‌زنند تا دل گردد آزاد. شاعر گفته است:  
«نزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی درافتی به پایش چو مور»
چطوری؟ این‌طوری که یک‌بار هم حوصله‌ی هندی‌ها از دست این ببرهای زبان‌نفهم که فرت و فرت داشتند می‌خوردندشان سر رفت و پا شدند رفتند سراغ دربار منوچهرشاه که: دوتا از آن پهلوان‌های قلچماق دربارت را وردار و بیا ما را از دست این جماعت درنده خلاص کن.
 
حالا اینجا خودمانیم، گفتن ندارد، ولی آن موقع هم اوضاع همچین تعریفی نداشت و رستم هنوز بچه بود و برنده‌ی مسابقات لیگ کشتی، زال سفیدمو بود. اما منوچهر که نمی‌خواست جلوی غریبه کم بیاورد، داد گروه سرود کاخش «ایران خاک دلیران، ایران غرش شیران» را اجرا کردند و با کلی نذر و نیاز، همان زال و بقیه را روانه کرد. حالا از آن‌طرف رستم هم که جوان و جویای نام بود، توی خانه سر محدودیت‌های درنظرگرفته شده برای حضورش در شبکه‌های اجتماعی زد دعوا راه انداخت و ظرف‌ها را شکست و دست‌آخر هم گفت «اصلا شماها به من توجه نمی‌کنید و من هم می‌روم خانه رفیقم ساسان‌اینا» و این‌طوری یواشکی دنبال بابایش راه افتاد رفت هند. زال و بقیه که رسیدند، گفتند: خب، حالا این ببر مورد نظر کوش؟ چرا نمی‌بینیمش؟ گفتند: راستش، این ببره که ما می‌گوییم، خیلی هم ببر معمولی نیست و یک‌هوا گنده است و چندتا ببر را یک‌جا حریف است و تیر و شمشیر به پوستش نفوذ نمی‌کند و اسمش ببر بیان است و مثل هاورکرافت، آبی - خاکی کار می‌کند و الان هم رفته توی دریاچه. خب، توی هند از اینجور ببرهای ترکیبی زیاد پیدا می‌شود. خاطرتان باشد توی «کتاب جنگل» کیپلینگ هم ببری که دشمنِ موگلی بود، اسمش «شیر خان» بود و همزمان وظایف ببر و شیر را یک‌جا انجام می‌داد.  
القصه، زال داشت سر قیمت چانه می‌زد که «مرد حسابی هیولا را رنگ کرده‌اید به اسم ببر دارید حساب می‌کنید» و این صحبت‌ها، که ببر بیان از سر و صدا، ملتفت جماعت شد و حمله کرد. رستم هم هول کرد و مثل فیلم‌ها، خودش را از پشت بوته‌ها پرت کرد جلوی باباش. ببره هم نامردی نکرد و رستم را درسته و نشسته قورت داد. اما رستم هم از  آن خانواده‌هاش نبود، با خودش گفت:  
«چه دیو و چه شیر و چه پیل ژیان
چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان»  
شمشیر از کمرش کشید و زد دل و روده ببر را جر داد. ببره هم که فقط قسمت بیرونی را ضدگلوله کرده بود و توجهی به تقویت درون و تهذیب روان نداشت، باباش درآمد و کشته شد. در ازای این فداکاری رستم، هندی‌ها دادند پوست ببر بیان را با الماس بریدند و دباغی کردند و تحویل خانواده زال دادند.  
بعدها که رستم بزرگ شد، ببر بیانِ سابق، شد لباس جنگی رستم که بیشتر سال توی کمد آویزان بود، اما هر وقت می‌خواست برود مأموریت‌های بالاتر از خطر، آن را می‌پوشید تا همه حساب کار دست‌شان بیاید. یک خصوصیت خوبی که این لباس داشت، این بود که هم ضدآب بود و هم آتش نمی‌گرفت، برای همین هرچقدر هم که یادشان می‌رفت اتو را زود بردارند، باز هم طوری‌ش نمی‌شد. وگرنه فکرش را بکنید که در هاگیر واگیر رفتن رستم به جنگ، زرهش می‌سوخت، آن‌وقت احتمالاً خود پهلوان می‌توانست نحوه شکار ببر را با رسم شکل به اطرافیانش توضیح بدهد.


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: