تاريخ انتشار: 22 آذر 1396 ساعت 12:30

یادداشی از سید امیر سادات موسوی

یاد آر ز شمع زنده یاد آر

شمع این مطلب : سعید طلایی

شمع این مطلب: «سعید طلایی»


آشنایی من با سعید به دوران دبیرستان بر می‌گردد. سعید توی کلاس بغلی ما بود و ارتباط ویژه‌ای با هم نداشتیم، الّا اینکه می‌دانستم بچه‌ی شوخ طبع و بانمکی است. از جمله یک بار در یک جلسه‌ی قرآن دیدمش که بعد از جلسه برای بچه‌ها جوک تعریف می‌کرد و بعضی جوک‌ها را درِگوشی فقط به افراد خاصی می‌گفت.
اولین ارتباط خاص ما وقتی شروع شد که من متوجه شدم سعید هم مثل خودم علاقه‌مند به شعر و ادبیات است. هر دو در ابتدای راه بودیم و خیلی دوست داشتیم لوازم شاعری را یاد بگیریم. آن روزها مضمون شعرهایی که سعید می‌نوشت عموماً عرفانی و دینی بود. بله. مثلاً یکی از بهترین ابیاتش شاید این بود:

خدایا گرچه از عشق تو مستم
عاشق‌تر از این کنم که هستم.


یادش بخیر هرچه به او می‌گفتم این بیت را از نظامی برداشته، قبول نمی‌کرد. زمانی که من تازه به شعر طنز علاقه‌مند شده بودم، یک بار به سعید که فقط شعر عاشقانه می‌نوشت، پیش‌نهاد دادم که چرا شعر طنز نمی‌نویسی؟ یادم نیست به چه دلیلی، ولی زیاد استقبال نکرد. البته بعدها وقتی این دیالوگ‌مان را برایش تعریف کردم، می‌گفت اصلاً یادم نمی‌آید. بنابراین شاید از نظر خودش نشود مرا مؤثرترین فرد برای ورود سعید به عالم شعر طنز دانست، ولی به هر حال من تلاش خودم را کرده بودم.

فکر می‌کنم اولین شعر طنزی که از سعید شنیدم 4 سال پیش بود. شعری که یکی از مصرع‌هایش این بود: «وزیر اقتصاد ما اگر زن بود، بهتر بود». این شعر را پیش آقای بیابانکی خوانده بود و ایشان هم پیشنهادی برای یکی از بیت‌ها داده بود.
یک سال بعد از این ماجرا، وقتی سعید و دوستانش جشنواره‌ی شعر دانشجویی قاف را برگزار می‌کردند، از من خواستند که به اختتامیه بروم و شعر طنز بخوانم. وقتی من شعرم را خواندم، سعید را صدا زدند و او شعر «خوابگاه»اَش را خواند. با اینکه اصلاً انتظارش را نداشتم ولی واقعاً شعر دلچسبی بود. بعضی از ابیاتش را بخوانید، تا متوجه شوید درباره‌ی چه شعری صحبت می‌کنم:

روز و شب در تلاش بی وقفه
کِشت تدریجی کپک داریم

تا که ثابت کنیم این شدنی‌ست
طرح گنداندن نمک داریم

غالباً در نماز آخر وقت
هر دو رکعت سه بار شک داریم

روی بالشت‌هایمان لپ تاپ
زیر بالشت‌ها تشک داریم...

بعد از این بود که من و سعید با هم به شب شعرهای طنز می‌رفتیم، کارهای‌مان را توی سایت دفترطنز حوزه‌ی هنری و سایت لوح می‌گذاشتیم، جلسات طنز نشریات رشد را راه انداختیم و خودمان شعرهای طنز رشد جوان و رشد نوجوان را می‌نوشتیم. یک بار هم یک کار مشترک برای جشنواره‌ی ایران 1404 نوشتیم که دو بندش از این قرار است:

بشنو از من چون که جرأت می‌کنم
کله‌ام را در سیاست می‌کنم
انتقاداتی به دولت می‌کنم
یا به مسئولین جسارت می‌کنم

تا بفهمم مشکلی گر هست، چیست؟
کار و بار مملکت شوخی که نیست!

سهم‌مان این‌قَدر نان(!) ، یک کاسه ماست
می‌خوریم و کارمان شکر خداست
باز می‌گویند: بی‌پولی کجاست؟
فقر مالِ انگلیس و گامبیاست.

خنده باید کرد یا باید گریست؟
کار و بار مملکت شوخی که نیست

::

طی یکی دو سال گذشته، من و سعید با هم وارد رادیو جوان شدیم و در تمام این مدت، برنامه‌های هفتگی و روزانه‌ی مشترکی داشتیم. آن‌قدر به رادیو رفت و آمد کردیم که دیگر خسته شدیم. باز هم با هم تصمیم مشترکی گرفتیم و ارتباط‌مان را با رادیو قطع کنیم. سعید ذاتاً آدم طنّازی است و این طنّازی مستقیماً وارد کارهایش شده است. این ویژگی مثبت گاهی اوقات به ضرر سعید تمام می‌شود. چرا که او می‌تواند شوخی‌ها و حرف زدن‌های عادی‌اش را منظوم کند و در نگاه عموم، تفاوت این منظومات با شعرهای خوب او مشخص نباشد. سعید باید مواظب افتادن در این دام باشد. او شعرهایش را معمولاً سریع می‌نویسد. سطح عادی کارهایش بالاست، اما من آن دسته از کارهای او را که چندین بار ویرایش شده اند، بیشتر می‌پسندم. مثلاً شعر زیر یکی از نمونه‌های موفق شعرهای اوست که در آن از بازی‌های مختلف کلامی و رِوایی و فُرمی استفاده شده است:

از عشق می‌نویسم، این راز جاودانی
با عاشقان بدین شکل من می‌کنم تبانی

گویند عشق پاک است مانند آب اما
تویش مخلفاتی‌ست عیناً شبیه رانی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
کار تو هم سرآید چون داخل جهانی!

گویند عشق داروست یا بلکه نوش‌دارو
مفتی نمی دهندش آن هم در این گرانی

مجنون ،که دکترا داشت (اینجا مدارکش هست)
عاشق که گشت گردید دیوانه و روانی

البته عشق مجنون افسانه است و افسون
چون شعر یک نظامی است با ژانر داستانی

حافظ هم آن زمان‌ها یک گوشه شعر می‌گفت
تا بعدها بخواند از رویش اصفهانی

البته غیر حافظ شاعر زیاد داریم
از بین بانوان هم پروین اعتصامی

(قافیه اشتباه است! تقصیر من ولی نیست
زیرا نمی‌توان گفت: پروین اعتصانی)

گفتند عشق چیزی است کز آسمان می‌افتد
مانند گشت ارشاد بسیار ناگهانی

آن را توسط عقل، کردند چند قسمت
یک پنجمش زمینی یک دوم آسمانی

سی درصد اضافی شد در هوا معلق
نامیده اند آن را برخی «تب جوانی»

گفتم: بیا که ما هم عاشق شویم ای دوست
گفتا: که این قضایا کار من و شما نی...

گفتا: برادر من از غول کم ندارد
گفتم: من آشنایم، این نام و این نشانی

گفتا: شنیده‌ام من نام تو را به کرات
گفتم: که بنده هستم یک شاعر جهانی...

::

سعید یک شعرِ طنز دارد به نام «بَه بَه! چه نمازی؟!» که در آن به زیبایی نمازخواندن‌های بدون حضور قلب را هجو کرده است. می‌شود اسمش را گذاشت: «شعرِ طنزِ مذهبی»! بله چه اشکال دارد. شاید در این گونه‌ی ادبی تاکنون بهترین الگوها شعرهای ابوتراب جلی بوده باشد. نمی‌دانم چرا، ولی دوست دارم سعید به زودی شعرهای طنز مذهبی بیشتری بنویسد و این عرصه را بیشتر جدی بگیرد.
سعید کار خودش را در شعر طنز بلد است و ذائقه‌ی مخاطبان امروز را هم خوب می‌فهمد. به همین دلیل کارهایش مورد اقبال عمومی هم واقع می‌شود.

بخشی از اشعار طنز سعید طلایی در قالب مجموعه‌ای خواندنی با عنوان «بوقلمان» توسط نشر «قاف» منتشر شده است. پیشنهاد می‌کنم حتما این مجموعه را بخوانید و امیدوارم شما هم مثل من از خواندن اشعارش لذت ببرید.

پیشنهادی هم برای سعید طلایی دارم این که وقتش را صرف مضمون‌های گذرای سیاسی (مثل یارانه) و دغدغه‌هایی که صرفاً در نشریات خاصی مطرح است (مثل طنز نوشتن درباره‌ی آیین‌نامه‌های مسکن) نکند و به جای این‌ها به مضمون‌های اجتماعی و اخلاقی بلندمدت فکر کند. مثل همان شعر نماز که چند سطر بالاتر درباره‌اش نوشته بودم:

فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست
سجاده‌ی زردوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟
اندیشه‌ی سیّال من - ای دوست- کجا نیست؟!

از شدت اخلاص من عالم شده حیران
تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!

از کمیتِ کار که هر روز سه وعده
از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است
هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست!

این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟
چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من! تا غم وام است و تورم
محراب به یاد خم ابروی شما نیست

بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد
تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند
گفتند که این بهره‌ی بانکی‌ست، ربا نیست!

از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم
در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند
راه شعرا دور ز راه عرفا نیست!


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: