از این لحاظ

مشورت

مشورت کردن

فکر کردن با مغز دیگرن است


«کیومرث منشی زاده»

29 فروردین 1396



حمایت از تولید ملی

خواسته‌ی ایرانی ساخته‌ی ایرانی
«حمید رضا عمارلو»

برگزیده بخش شعار تبلیغاتی جشنواره ایران ساخت

27 دی 1395



حمایت از تولید ملی

خِرَد ایرانی خرید ایرانی
«علی جبالی»
برگزیده بخش شعار تبلیغاتی جشنواره ایران ساخت

26 دی 1395



پرچم

پرچم فقط یکپارچه نیست، سمبل یکپارچگی است. «علی درویش»

7 شهریور 1395



گذشت

با گذشتیم یا با گذشته ایم؟ «علی درویش»

7 شهریور 1395



علت نرفتن

وقوعی اصفهانی که از شاگردان مولانا ضمیری بوده است طبع وقاد و مضمون یابی داشته؛ این رباعی از اوست:

گفتم زدرت روم مروت نگذاشت
و آن گرمی التفات و الفت نگذاشت
این ها همه عذر است چه پنهان از تو
قربان سرت روم محبت نگذاشت

23 تیر 1393



در حرمت مهمان

در باب حرمت مهمان صائب تبریزی فرماید:

رزق ما با پای مهمان می رسد از خوان غیب
میزبان ماست هرکَس می شود مهمان ما

22 تیر 1393



در مذمت بخل

این رباعی ناب در مذمت بخل و امساک از واصلی مروزی (متوفی 968 ه ق)است:

ای کاسه ی تو سیاه و دیگ تو سفید
وز آتش و آب هر دو ببریده امید
این شسته نمی شود مگر از باران
این گرم نمی شود مگر از خورشید

21 تیر 1393



روزی دهنده ی زمین

نقل است یکی پیش حاتم (اصم) شد و گفت: مالی بسیار دارم که می خواهم تو را و یاران تو را از آن نصیب کنم.
حاتم گفت: می ترسم که چون بمیری، مرا باید گفت: ای روزی دهنده ی آسمان! روزی دهنده ی زمین مرد!

(از تذکره الولیاء عطار نیشابوری)

20 تیر 1393



پیراهنِ کفن

درویشی بی سر و پا خواجه ای را گفت: اگر من بر در سرای تو بمیرم با من چه کنی؟ گفت: تو را کفن کنم و به گور سپارم. گفت امروز به زندگی مرا پیراهنی بپوشان و چون بمیرم بی کفن به خاک سپار! خواجه بخندید و او را پیراهنی بخشید.

20 تیر 1393



در توصیف اشک

تر مانده مرا زهجر یاران دیده
هست از غمشان سیل بهاران دیده
گر دست به من زنند می ریزد اشک
مانند درختهای باران دیده

(منسوب به میرزا محمد رفیع تبریزی)

19 تیر 1393



قضا بلا

انوری ابیوردی در قضا و بلا فرماید:

هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
به زمین نارسیده می گوید
خانه ی انوری کجا باشد؟

18 تیر 1393



در توصیف مردی دراز قد

انوری ابیوردی در توصیف مردی دراز قامت فرماید:

ای خواجه درازی ات رسیده است به جایی
کز اهل سماوات به گوش تو رسد صوت
گر عمر تو چون قد تو بودی به درازی
تو زنده بمانی و بمردی ملک الموت

17 تیر 1393



عالَم امکان

صائب تبریزی در شاد کردن فرماید:

تار و پود عالم امکان به هم پیوسته است
عالمی را شاد کرد آن کس که یک دل شاد کرد

16 تیر 1393



گرما و تابستان

بیدل دهلوی در گرما فرماید:

امان خواه از گزند خلق در گرم اختلاطی ها
که عقرب بیشتر در فصل تابستان شود پیدا

15 تیر 1393



رفع خطر!

غواصى در قعر دریا مشغول عملیات بود ناگهان با بى‌‏سیم از عرشه کشتى خبر دادند که طوفان شدیدى شروع شده کشتى در حال غرق شدن است زود بیا بالا!
|نهصد و نود و نه فکاهى|

29 آبان 1391



اختلاف حرفه‌ای!

مرد خیال‏‌بافى براى چند صدمین بار طبیب خود را عوض کرد.
این دفعه نزد پزشک جوانى رفت. پزشک معاینات کاملى از او کرد و دست آخر گفت: من هیچ گونه بیمارى جسمى در شما پیدا نکردم، خوشبختانه کاملاً سالم هستید. فقط توصیه مى‌‏کنم در خوردن غذا زیاده‏‌روى نکنید. پیاده‏‌روى هم براى شما بسیار مفید است.
مرد خیالاتى نگاه سردى به دکتر کرد و گفت: چطور جرأت مى‌‏کنید به بیمارى که بیست سال است از بیمارى رنج مى‌‏برد چنین چیزى بگویید؟ در حالى که شما فقط سه سال است دکتر شده‏‌اید و من بیست سال است که بیمارم.
|خنده از A تا Z|

29 آبان 1391



امیر و خرما

براى امیرى خرما هدیه آوردند. خیال کرد خرماى تر و تازه است و قابل نگهدارى نیست.
دستور داد فقراى شهر را خبر کنند تا به مسجد بیایند.
وقتى آمدند متوجه شد خرما خشک است و قابل نگهداشتن، رو به فقرا کرد و گفت: شنیده‌‏ام شما شب‌ها در مسجد مى‌‏خوابید و بى‌‏وضو نماز
مى‏‌خوانید، تصمیم دارم محبوس‌تان کنم
گفتند: ایهاالامیر قسم مى‌‏خوریم که دیگر پاى به مسجد نگذاریم!
|چنین حکایت کنند|

29 آبان 1391



انگور و ابلیس و فرعون!

فرعون خوشه ‏اى انگور در دست داشت و تناول مى ‏کرد.
ابلیس نزدیک او آمد و گفت: هیچ‏کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید سازد؟
فرعون گفت: نه، ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت: عجب استاد مردى هستى!
ابلیس سیلى بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادى به بندگى قبول نکردند، تو با این حماقت دعوى خدایى چگونه مى ‏کنى؟!
|جوامع‏ الحکایات عوفى |

30 مهر 1391



حاجت و زخم!

روزى ابومسلم خراسانى به مسجدى رفت، در راه یکى از دوستان همرزمش براى عرض حاجتى نزد او شد و در حالی که ناآگاه سر شمشیرش را بر پاى او نهاده و بر آن تکیه کرده بود، به سخن گفتن پرداخت، بر اثر فشار نوک شمشیر پاى ابومسلم مجروح و خونین شد، ون سخن دوست به پایان رسید و رفت، یکى از نزدیکان ابومسلم وى را گفت: از چه پیش از آنکه پایت ریش شود آن دوست را آگاه نکردى؟
گفت: بیم داشتم از آن ناهموارى شرمگین شود و حاجات خویش ناگفته برود.
|چنین حکایت کنند|

30 مهر 1391



نتایج 1 تا 20 از 56 مورد